خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود

به هر درش که بخوانند بی خبر نرود

طمع در آن لب شیرین نکردنم اولی

ولی چگونه مگس از پی شکر نرود؟

سواد دیده ی غمدیده ام به اشک مشوی

که نقش خال توام هرگز از نظر نرود

ز من چو باد صبا بوی خود دریغ مدار

چرا که بی سر زلف تو ام به سر نرود

دلا مباش چنین هرزه گرد و هرجایی

که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود

مکن به چشم حقارت نگاه در من مست

که آبروی شریعت بدین قدر نرود

من گدا هوس سروقامتی دارم

که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود

تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری

وفای عهد من از خاطرت به در نرود

سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم

چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

بتاج هدهدم از ره مبر که باز سفید

چو باشه در پی هر صید مختصر نرود

بیار باده و اول به دست حافظ ده

به شرط آنکه ز مجلس سخن به در نرود.....

آدم ها می گذرند

آدم ها از چشم هایم می گذرند

و سایه ی یکایکشان

بر اعماق قلبم می افتد

مگر می شود

از این همه آدم

یکی تو نباشی

لابد من نمی شناسمت

وگرنه بعضی از این چشم ها

این گونه که می درخشند

می توانند چشم های تو باشند !


از: رسول یونان

.............................................................................

این چه بی حوصلگی ست

                      که من دارم؟!

آخر چه کسی

اینقدر حوصله اش سر می رود؟!

دستم در جیبم

حوصله اش سر رفته

                 زبانم در دهانم

سر رفته حوصله ی ظرف و ظروفم

لحاف و تشکم

وقتی به خانه می آیم

حوصله ی خانه ام سر می رود

وقتی به جاده می زنم

                      حوصله ی جاده

اگر دختران

در مسیرم سبز شوند

و به من لبخند زده

              گلی بر یقه ام بزنند،

در یقه ام حوصله ی گل سر می رود

این اندوه را به کجا ببرم

این اندوه بی حساب و کتاب را

از قرار معلوم

حوصله ی مرگ در جایی سر رفته

                              به خاطر من!


از  رامیز روشن از جمهوری آذربایجان

هوالغفور...

کاش چنار بودم
در سایه‌اش استراحت می‌کردم
کاش کتاب بودم
آن را در شب‌های بی‌خوابی
از سر بی‌حوصلگی می‌خواندم
نمی‌خواهم مثل همین قلم
در دست خودم باشم
کاش در بودم
به روی خوب‌ها باز می‌شدم
به روی بدها، بسته
کاش پنجره‌ای بدون پرده بودم
پنجره‌ای با دو بال باز
و شهر را وارد اتاقم می‌کردم
کاش حرفی بودم
حرفی که به راستی و زیبایی دعوت می‌کند
کاش حرفی بودم
آرام از عشق خود می گفتم ...

ناظم حکمت

هوالکافی

وقتی به تو می اندیشم

آهویی

برای نوشیدن آب پایین می آید

علفزاران را

در حال قد کشیدن می بینم


با تو مرا

تسخیر می کند هر غروب

دانه ای زیتون سبز

تکه ای دریای آبی


وقتی به تو می اندیشم

هرجا که می توانم

گل می کارم

به اسب ها آب می دهم

کوه ها را بیشتر دوست می دارم ...

از.الحان برک. از ترکیه


مستفعلن مستفعلن مستفعلن فع


منشین چنین زار و حزین چون روی زردان

شعری بخوان،سازی بزن،جامی بگردان

آن کاو به دل دردی ندارد آدمی نیست

بیزارم از بازار این بی هیچ دردان .....

مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی ....


سل المصانع رکبا تهیم فی الفلوات

تو قدر آب چه دانی که در کنار فراتی

شبم به روی تو روزست و دیده‌ها به تو روشن

و ان هجرت سواء عشیتی غداتی

اگر چه دیر بماندم امید برنگرفتم

مضی الزمان و قلبی یقول انک آتی

من آدمی به جمالت نه دیدم و نه شنیدم

اگر گلی به حقیقت عجین آب حیاتی

شبان تیره امیدم به صبح روی تو باشد

و قد تفتش عین الحیوه فی الظلمات

فکم تمرر عیشی و انت حامل شهد

جواب تلخ بدیعست از آن دهان نباتی

نه پنج روزه عمرست عشق روی تو ما را

وجدت رائحه الود ان شممت رفاتی

وصفت کل ملیح کما یحب و یرضی

محامد تو چه گویم که ماورای صفاتی

اخاف منک و ارجوا و استغیث و ادنو

که هم کمند بلایی و هم کلید نجاتی

ز چشم دوست فتادم به کامه دل دشمن

احبتی هجرونی کما تشاء عداتی

فراقنامه سعدی عجب که در تو نگیرد

و ان شکوت الی الطیر نحن فی الوکنات 

............ 

مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن

هو الغفور .....


سکوت و آرامش حر عاملی در هیچ جای حرم نیست...

1،2،3،4،5،6 ...تعدادمان از انگشتان دو دست هم کمتر است...

هرکسی در حالی است،در آرامشی عمیق فرو رفته...انگار محیط ، یکایکشان را بلعیده باشد...

نماز می خوانند ، قرآن تلاوت می کنند ، با هم درد دل می کنند، با جناب حر درد دل می کنند .... و مرد کفش نگهدار کفش ها را با محبت نوازش می کند ....

خدایا ...مرا هم همراه این آدم ها ببر ... چه می شود مگر؟ .... بگذار برای یک بار هم که شده پای من بلغزد و بیفتم در این گودال آرامش .....

و انت اعلم .....

خدایا تو قلب مرا می خری؟....


دلم را سپردم به بنگاه دنیا

و هی آگهی دادم اینجا و آنجا

و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت

و هی این و آن سرسری آمد و رفت

ولی هیچکس واقعا

اتاق دلم را تماشا نکرد

دلم قفل بود

کسی قفل قلب مرا وا نکرد

یکی گفت: چرا این اتاق پر از دود و آه است

یکی گفت: چه دیوارهایش سیاه است

یکی گفت: چرا نور اینجا کم است؟

و آن دیگری گفت: و انگار هر آجرش

فقط از غم و غصه و ماتم است

و رفتند و بعدش

دلم ماند بی مشتری

و من تازه آن وقت گفتم

خدایا تو قلب مرا می خری؟

و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست

و در را به روی همه

پشت خود بست

و من روی آن در نوشتم

ببخشید دیگر

برای شما جا نداریم

از این پس به جز او کسی را نداریم ....


از عرفان نظرآهاری.....

...........

شاید چون خیلی وقته اینجا نیومدم

شاید چون مدت ها گذشته و من هنوز.........منبسط نشدم......

به هرحال هرچیزی که هست.........

راحت نیست برام اینجا نوشتن.....

ولی یه جورایی هم دلم نمیاد این بلاگ تا ابد خاک بخوره و کسی دیگه سزاغی ازش نگیره....

مث بچه م میمونه.....باید زنده نگهش دارم....

پس من تصمیم گرفتم از این روزهای سخت به آرومی گذر کنم....تسلیم نشم...و ادامه بدم....

و انت اعلم ....

.

.

.

سپاسگزارم درخت گلابی

که به شکل دلم در آمدی

چه تنها بودم .....

.

.

.

بازگشته ام از سفر

سفر از من

بازنمی گردد ...


از شمس لنگرودی ...


به بهانه ی نیمه ی شعبان ...با تاخیر


این روزها که میگذرد

هر روز احساس می کنم

که کسی در باد

فریاد می زند

احساس می کنم که مرا

از عمق جاده های مه آلود

یک آشنای دور

صدا می زند

آهنگ آشنای صدای او

مثل عبور نور

مثل عبور نوروز

مثل صدای آمدن روز است

آن روز ناگزیر که می آید

روزی که عابران خمیده

یک لحظه وقت داشته باشند

تا سربلند کنند

و آفتاب را

در آسمان ببینند

روزی که این قطار قدیمی

در بستر موازی تکرار

یک لحظه بی بهانه توقف کند

تا چشم های خسته ی خواب آلود

از پشت پنجره

تصویر ابرها را در قاب

و طرح واژگونه ی جنگل را

در آب بنگرند

.

.

.

ای روزهای خوب که در راهید

ای جاده های گمشده در مه

ای روزهای سخت ادامه

از پشت لحظه ها به در آیید

ای روز آفتابی

ای مثل چشم های خدا آبی

ای روز آمدن

ای مثل روز آمدنت روشن

این روزها که میگذرد هر روز

در انتظار آمدنت هستم

اما

به من بگو که آیا من نیز

در روزگار آمدنت هستم؟ ....


پ.ن. عاشق این شعر قیصرم ....

والله اعلم ....

 

هایکو و دیگر هیچ....

یه چند وقتیه که گیر دادم به هایکو بدجور

از طرفی خیلی وقته به این بلاگ سر نزدم....

گفتم یک چندی از بهترین هایکو هایی که خوندم رو بذارم اینجا شاید شما هم دوست داشتید....

والله اعلم....


. کودک نابینا

دست در دست مادر

می ستاید شکوفه های گیلاس را


2. نخستین روز سال به روشنی می شکفد و

قصه می گویند

             گنجشک ها


3. کاش جهان همواره چنین می ماند

چند ماهیگیر

به کار کشیدن قایقی کوچک به ساحل رود ....


4. نزدیک می شوم به دهکده ی کوهستانی

از میان گلبرگ های پریشان در باد

می شنوم ناقوس غروب خورشید را

در تاریک - روشن شامگاه بهار ....


5. بر دشت پر برف

خطی طویل و تنها

رود

یاعلی....

..............


تا قوت صبر بود کردیم

دیگر چه کنیم اگر نباشد؟

این شور که در سر است ما را

وقتی برود که سر نباشد ......


و انت اعلم .....

.........


گفتم این درد عشق پنهان را

به تو گویم که هم تو درمانی

باز گفتم چه حاجت است به قول

که تو خود در دلی و می دانی ....

و انت اعلم .....

از لوح سینه نقشت هرگز نگشت زائل ....


هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمائل

هر کو شنید گفتا لله در قائل

تحصیل عشق و رندی آسان نمود اول

آخر بسوخت جانم در کسب این فضائل

حلاج بر سر دار این نکته خوش سراید

از شافعی نپرسند امثال این مسائل

گفتم که کی ببخشی بر جان ناتوانم

گفت آن زمان که نبود جان در میانه حائل

دل داده ام به یاری شوخی کشی نگاری

مرضیه السجایا محموده الخصائل

در عین گوشه گیری بودم چو چشم مستت

و اکنون شدم به مستان چون ابروی تو مائل

از آب دیده صد ره طوفان نوح دیدم

وز لوح سینه نقشت هرگز نگشت زائل

ای دوست دست حافظ تعویذ چشم زخم است

یارب ببینم آن را در گردنت حمائل


درباره ی شهید بهشتی (ره)

سال دوم راهنمایی که بودم مدرسه یه مسابقه ی کتابخوانی گذاشت.منم که عاشق کتاب بودم زود رفتم ثبت نام کردم وکتابو گرفتم.بگذریم که آخرش تو مسابقه شرکت نکردم و کتابم تا سال ها بعد نخوندم اما هرچی که بود از همون جا بود که با شهید بهشتی آشنا شدم.اسم کتاب "باید ها و نباید ها " بود...

چند سال بعدش سوم دبیرستان بود گمونم تو نمایشگاه کتاب "نقش آزادی در تربیت کودک" رو گرفتم. یه روز همین طوری گرفتمش دستم و تا آخر خوندم...خیلی ساده و روون بود و فوق العاده جالب...

کم کم رفتم و بقیه ی کتاباشم خریدم و یکی یکی خوندم و اینطوری شد که عاشق شهید بهشتی شدم...حالا که دوباره نزدیک هفتم تیر و سالگرد شهادتشونه فکر کردم خوبه یه یادی ازش بکنم و براش دعا کنم که با وجود پربارش اینهمه برکت به زندگی من بخشید ...

نوشته های زیر از زبون همسرشونه....درباره ی روش و شیوه ی زندگی شهید بهشتی...(البته گزیده)


" بسيار مهربان و خوش اخلاق بود، طوري كه من با وجود آنكه همسرش بودم، همواره احساس مي‌كردم در كنار پدرم هستم. در بيست و نه سال زندگي مشترك حتي يك بار هم پيش نيامد كه من يا بچه‌ها از او دلخور يا ناراحت شويم. او دوست همه ما بود. حتي سر بچه‌ها داد هم نمي‌زد. همنشيني با او براي همه ما لذت بخش، شادي آفرين، آموزنده و همراه با آرامش بود. هنگامي كه همه اعضاي خانواده دور هم جمع مي‌شديم ايشان راجع به خدا، پيامبر و اهل بيت صحبت مي‌كرد.


از دروغ، غيبت و ساير صفات زشت و ناپسند به شدت متنفر بود و دوري مي‌كرد. هم براي خانواده و هم براي جامعه الگوي كاملي بود. در فراهم آوردن وسائل آسايش و راحتي من و فرزندان كم نمي‌گذاشت و همواره به فكر آسايش و راحتي ما بود و مي‌گفت: "هيچ وقت حاضر نيستم به دليل موقعيت اجتماعي‌ام و حرف‌هايي كه ممكن است پشت سرم بزنند، از رفاه و آسايش خانواده‌ام بزنم. اگر كسي از من توقع گذشت و ايثار دارد حاضرم از حق خودم بگذرم، نه از حق همسر و فرزندانم. مراعات خواست خانواده در حد مقدورات خلاف شرع نيست. "


آقاي بهشتي بسيار با سليقه و خوش ذوق بود. او منزلمان را با كمترين هزينه به سليقه خودش ساخت و با حداقل هزينه زيباترين نماها را طراحي و اجرا كرد. در رنگ آميزي خانه هم سليقه‌ به خرج داد. ايشان با سليقه و ابتكاري كه داشت، به جاي استفاده از سنگ به كارگرها گفته بود ديوارها را با سيمان قرمر و سفيد، به صورت متناوب و به شكل لوزي درست كنند. اين نما با وجودي كه از سيمان ساده ساخته شده از دور زيباتر از سنگ بود. با وجود اين خيلي‌ها مي‌گفتند خانه آنها تشريفاتي است!


ايشان بسيار مراعات حال مرا مي‌كرد كه به زحمت نيفتيم. اوايل انقلاب با توجه به حجم و فشار كارها معمولا مهمانان سرزده‌اي به منزل ما مي‌آمدند. در اين موارد خودشان از بيرون غذا مي‌گرفتند تا براي من مشكل پيش نيايد. با وجود خستگي و كار زياد وقتي به خانه مي‌آمد، هميشه شاد و سر حال بود. اول با من و بعد با بچه‌ها سلام و احوال پرستي مي‌كرد. آنگاه از من مي‌پرسيد: "امروز چه كرديد؟ مشكلي پيش نيامد؟ آيا بچه‌ها در كارهاي خانه كمك‌تان مي‌كنند؟ بچه‌ها كه هستند تا آنجا كه مي‌توانيد بدهيد كارها را آنها انجام دهند. خودتان را به زحمت نيندازيد ". از يك سو مرتبا به بچه‌ها سفارش مي‌كردند به مادرتان كمك و بسيار مراعات حالش را كنيد. كارهاي منزل بين همه بچه‌ها تقسيم شده بود و ايشان در اين زمينه بين دختر و پسر تفاوتي قائل نمي‌شد. يعني پسرها هم مثل دخترها‌ ظرف مي‌شستند، جارو و گردگيري مي‌كردند اما خريد منزل به عهده ايشان و پسرها بود.


طوري با بچه‌ها رفتار مي‌كرد كه هم اعتماد به نفس آنها تقويت شود و هم بتوانند مستقل فكر و عمل كنند و راحت، محكم و مودبانه نظرشان را بيان كنند و از ابزار عقايدشان نترسند و شجاع باشند. ضمن گفت و گو و برخورد با بچه‌ها طوري عمل مي‌كرد كه آنها احساس مي‌كردند حرف مهمي مي‌زنند يا كار مهمي انجام مي‌دهند. به ياد دارم زماني كه عليرضا هشت ساله بود، ايشان براي تشويق او به مطالعه، كتابي پر از فكاهيات به او داد و گفت: پس از آنكه كتاب را خواندي نظرت را بگو. عليرضا پس از خواندن كتاب با شهامت گفت: كتاب را خواندم، چيزهايي بي تربيتي زياد زيادي در آن نوشته شده است.


وقتي در منزل بود، اكثر بحث‌ها فرهنگي و مفيد بود و همواره بحث كتاب و مطالعه مطرح بود. ايشان به هيچ عنوان اهل دروغ، غيبت و شوخي‌هاي بيهوده در جمع نبود. حتي اگر غيبت راجع به يكي از دشمنان بود حتي به انداز يك كلمه حاضر به شنيدن آن نبود و اخم مي‌كرد و مي‌گفت: "حرف ديگري نيست بزنيم؟ اگر حرفي نداريد بروي دنبال كاري يا مطالعه كنيد. من حاضر نيستم در حضورم حرف كسي زده شود. به جاي غيبت از خدا بخواهيد او را به راه راست هدايت كند.


وقتي آقاي محققي، امام جماعت مسجد مركز اسلامي هامبورگ مسجد را رها كرد و به ايران بازگشت، آن مسجد به ايشان تحويل داده شد. بنيانگذار اين مسجد مرحوم آيت الله بروجردي بودند. ابتدا نام آن مسجد ايرانيان بود و آقاي بهشتي نامش را به مركز اسلامي هامبورگ تغيير داد. پس از آن همه مليت‌ها به آنجا مي‌آمدند.ر نخستين نماز جماعتي كه به امامت آقاي بهشتي در مسجد مركز اسلامي هامبورگ برگزار شد، سه هزار نفر حضور داشتند و اين بسيار تعجب آور بود.


قبل از انقلاب فعاليت‌ها و جلسات ايشان معمولا مخفي و پنهان بود، به اين ترتيب كه جوانان مشتاق و متفكر شب‌هاي چهارشنبه به بهانه تفسير قرآن به منزل ما مي‌آمدند و ضمن اين جلسات براي امام نامه مي‌نوشتند و يا نوارهايي را ضبط مي‌كردند و براي ايشان مي‌فرستادند. معمولا جوانان پرشور، انقلابي، فهيم و رهروي راه حضرت امام با آقاي بهشتي مشورت و بحث مي‌كردند كه چه فعاليت‌هايي را انجام دهند تا انقلاب بهتر پيش رود و زودتر به ثمر برسد. اين جلسات گاهي تا دو نيمه شب ادامه داشت


مهم‌ترين خصوصيت آقاي بهشتي اين بود كه اصلا از مرگ نمي‌ترسيد و با آغوش باز آن را مي‌پذيرفت و همواره به ما مي‌گفت: "از مرگ نترسيد و مرا هم نترسانيد من از مرگ نمي‌ترسم. اگر شهادت نصيب من شود با افتخار مي‌پذيرم " همين سبب مي‌شد در صحنه مبارزات و تظاهرات جلوتر از سايرين بلند گو را به دست بگيرد. هر چه به ايشان مي‌گفتيم: "آقا! تير مي‌زنند ". مي‌گفت: "بزنند. من نمي‌توانم ببنيم مردم كشته مي‌شوند و در خانه بنشيم. "


والله اعلم...


...

باید امشب بروی

باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی تو جا دارد برداری

و به سمتی بروی

که درختان حماسی پیداست

رو به آن وسعت بی واژه که همواره تو را می خواند

یک نفر باز صدایت زد ...

قصه ی شیخ صنعان و دختر ترسا ...

دیشب قصه ی شیخ صنعان و دختر ترسا را می خواندم...شیخ صنعان پیر عهد خویش بود،در کمال از هرچه گویی بیش بود.کفش های سفیدم از زور کثیفی خاکستری به نظر می رسند.چه طور رویم می شود این ها را بپوشم؟ چه چیزی در وجودم را دارم له می کنم وقتی این کفش ها را می پوشم؟مرا چه می شود با این کفش ها؟شیخ صنعان چند شب پیاپی خواب می بیند که به دیار روم رفته و در آنجا پیش بتی سجده می کند. برای کشف سر این خواب با مریدان به سوی روم رهسپار می شود.دیشب چشم هایم روی هم می آمد اما کتاب از دستم نمی افتاد.محال است با یک کتاب جامعه شناسی چنین رفتاری داشته باشم.محال است.مرا چه می شود در این رشته ی کذا؟شیخ به روم می رسد و درر آنجا زیبارویی را می بیند.زیبا رو برقع برمی گیرد و شیخ یک دل نه صد دل عاشق و شیدا می شودیک ماه بر در خانه اش می ماند به انتظار و با سگان کویش همدم می شود. سر کلاس زبان ها و اقوام نشسته ام.یک گوشم به تحقیق یکی از بچه هاست که دارد درباره ی ویژگی های زبانی "بشرویه" می گوید و یک گوشم هم به خودم که مدام با من حرف می زند و امانم را بریده.با این که کلاس خیلی جذاب است چشمم همه اش به موبایل است که ساعت را دقیقه به دقیقه چک کنم.مرا چه می شود با این کلاس؟ مریدان که شیخ را این گونه می بینند به نصیحت کردن او رو می آورند و هرکدام به زبانی سعی می کنند او را به راه راست بازگردانند و از دختر ترسایش دل برگردانند.اما شیخ به هرکدام جوابی می دهد و هیچ پندی در او کارگر نمی افتد.پس از یک ماه دختر به دیدارش می آید. امروز صبح توی تاکسی...بهتر است نگویم،کار داشت به جاهای باریک می کشید و بحث بالا گرفته بود.من وسط نشسته بودم و از نظر موقعیت مکانی هم که نگاه کنیم از همه طرف ضربه گیر بودم.فقط مرد صندلی جلو صم بکم نشسته بود.دو زن کنار من هیچ چیز جلودارشان نبود.هر فحشی از یچگی بلد بودند گفتند.خدا را شکر که مسیر طولانی نبود.اما آنقدر آشفته نشدم.آرامش عجیبی بر من مستولی بود و تا آخر هم حفظ شد. مرا چه شده بود با این همه آرامش؟ دختر ترسا شیخ را مسخره می کند که تو را با این سن و این هیات چه به عاشقی و بی دلی؟شیخ بر عشق دختر اصرار می کند.دختر برای او سه شرط تعیین می کند که اگر قرآن بسوزی و زنار ببندی و می خوری به وصال من خواهی رسید.شیخ می گوید می توانم خورد اما مصحف چگونه بسوزم؟دختر می گوید: همین ولاغیر!صف اول نماز ایستاده ام. امام جماعت دارد حرف می زند و من می نویسم.حالا ایستاده ایم به نماز دوم.ساعت 12/5 تالار شریعتی برنامه است نقد کلاس نظریه های علوم اجتماعی.انجمن علمی برگزار کرده و نجمه تاکید کرده که حتما بروم.عارفه بدجوری با پیشنهاد کذایش فکرم را مشغول کرده.فکرم از یک طرف پیش پیشنهاد عارفه است و از یک طرف پیش حرف های پناهیان.بدجوری دودل شده ام.مرا چه شده با این دل؟ بالاخره شیخ تسلیم شرط های دختر ترسا می شود.زنار می بندد،کفر پیشه می کند و می می خورد. مریدان از شیخ نا امید می شوند و به کعبه باز می گردند.در آنجا یکی از مریدان و ارادتمندان شیخ که در هنگام سفر او به روم همراهشان نبود ماجرا را از آنها می پرسد و ملامتشان می کند که چرا شیخ خود را تنها گذاشتید و آمدید؟ شما هم باید می ماندید و همچون او کفر اختیار می کردید و تنها رهایش نمی کردید.مریدان پشیمان می شوند و به درگاه خدا می روند و برای شیخشان دعا می کنند.سر جلسه ی نقد و بررسی درس نظریه های جامعه شناسی نشسته ام.دکتر آزاد دارد صحبت می کند.جوادی یگانه،حاجی حیدری و یک نفر دیگر که نمی شناسمش نشسته اند در نوبت صحبت.بین این ها جوادی از همه خوشحال تر است.آزاد دارد حرص می خورد،حاجی حیدری در فکر است و آن یک نفر دیگر را نمی دانم.من در ردیف یکی مانده به آخر کنار هانیه نشسته ام و تنها کاری که نمی کنم گوش دادن است. حالا جوادی شروع کرده به حرف زدن. مرید مخصوص شیخ یک شب در خواب پیامبر را می بیند که به او مژده می دهد که شیخ توبه کرده وبه اسلام بازگشته است.مرید به همراه مریدان دیگر با وجد و شعف رهسپار روم می شوند.شیخ خود را می یابند که دوباره اسلام پیشه کرده و دل از دختر ترسا برداشته.حالا حاجی حیدری دارد صحبت می کند.این یکی یک کمی بهتر است.همه اش فکرم می رود به کلاس ارتباطات و یاد فاطمه می افتم.دلم برایش تنگ شده.جایش خیلی خالی است.از سوی دیگر دختر ترسا هم در خواب می بیند که کسی از غیب به او می گوید از پی شیخت روان شو و مذهب او گیر.دختر چون از خواب برمی خیزد حس می کند که بی قرار شده و دلش در عشق گرفتار آمده  .دوان دوان به پیش شیخ می رود.ساعت از 1/5 گذشته.ساعت 2 معیدفر دارم و بعد ساعت 4 فلسفه مثل همه ی یکشنبه های دیگر.فردا هم روز شلوغی است.احساس عجیبی دارم. می ترسم. آثار محرم تا کی در من خواهد ماند؟ مرا چه خواهد شد؟ شیخ به نور باطن در می یابد که دختر از ترسایی خود بازآمده و مذهب او اختیار کرده .پس به او اذن می دهند: بازگرد و پیش آن بت باز شو، با بت خود همدم و همساز شو مریدان برآشفته می شوند که نکند توبه شکسته ای و از نو عاشقی پیشه کرده ای؟ دلم قرص و محکم نیست.لنگان لنگان می روم تا چه پیش آید.می ترسم بلغزم.می ترسم.شیخ مریدان را از ایمان آوردن دختر آگاه می سازد. در راه دختر را می بینند که دوان دوان پای برهنه پیش می آید.دختر در پای شیخ می افتد و شیخ بر او اسلام عرضه می دارد و غلغلی در جمع مریدان می افتد.صد بار این راه را رفته ام و آمده ام. سمانه می گوید زمان می برد تا یک حرف، یک نشانه از سوی خدا در تو اثر کند.ذره ذره پیش می روی.انتظار جهش داشتن کار ابلهان و بی صبران است.صبر پیشه کن. اما من دلم قرص نیست.چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم. می ترسم. می ترسم راه صعب شود و من بی طاقت.دختر چون ایمان می آورد دلش بی قرار می شود و می گوید ای شیخ من بیش از این توان فراق ندارم.بر من ببخشای.این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند،نیم جانی داشت بر جانان فشاند.سر کلاس معیدفر نشسته ام ساعت 2 و چند دقیقه است.کنار من هانیه،زینب و عطیه اولیاء نشسته اند.استاد آمده سر کلاس و ما کماکان کلاس 30 نفری را با 5 نفر ادامه می دهیم...

                  قطره ای بود او در این بحر مجاز               سوی دریای حقیقت رفت باز

 

وا...اعلم تر!

سکوت ...

این روزها که می گذرد هر روز ...

این روزها که می گذرد   

                       هر روز ....

این روزها که می گذرد ...

بعد از کلی وقت ...

اینجا تو کتاب راین* نوشته:

" عقل فرد ابزار کم توانی است و افراد با پیروی از حکمت های نهفته در رسوم جاری جامعه می توانندبه زندگی اخلاقی سعادت آمیزی نائل آیند. مردم مثل پسربچه ای که بر دوچرخه سوار است خوب به جلو می روند،اما کار از وقتی خراب می شود که بایستند و فکر کنند دارند چه می کنند..."

جالب نیست؟ این همون چیزیه که من هم اخیرا بهش رسیدم!

بعد همین جور ادامه می ده :

   " معمولا شیوه های مقبول و رایج مادام که نتایجشان مراد ومطلوب است کمتر به تحقیق در مبانی معرفت شناختی شان حاجت می افتد،شکوفایی فلسفه محصول ایام بحران است."

* فلسفه ی علوم اجتماعی.آلن راین


"والله اعلم"