سال دوم راهنمایی که بودم مدرسه یه مسابقه ی کتابخوانی گذاشت.منم که عاشق کتاب بودم زود رفتم ثبت نام کردم وکتابو گرفتم.بگذریم که آخرش تو مسابقه شرکت نکردم و کتابم تا سال ها بعد نخوندم اما هرچی که بود از همون جا بود که با شهید بهشتی آشنا شدم.اسم کتاب "باید ها و نباید ها " بود...
چند سال بعدش سوم دبیرستان بود گمونم تو نمایشگاه کتاب "نقش آزادی در تربیت کودک" رو گرفتم. یه روز همین طوری گرفتمش دستم و تا آخر خوندم...خیلی ساده و روون بود و فوق العاده جالب...
کم کم رفتم و بقیه ی کتاباشم خریدم و یکی یکی خوندم و اینطوری شد که عاشق شهید بهشتی شدم...حالا که دوباره نزدیک هفتم تیر و سالگرد شهادتشونه فکر کردم خوبه یه یادی ازش بکنم و براش دعا کنم که با وجود پربارش اینهمه برکت به زندگی من بخشید ...
نوشته های زیر از زبون همسرشونه....درباره ی روش و شیوه ی زندگی شهید بهشتی...(البته گزیده)
" بسيار مهربان و خوش اخلاق بود، طوري كه من با وجود آنكه همسرش بودم، همواره
احساس ميكردم در كنار پدرم هستم. در بيست و نه سال زندگي مشترك حتي يك
بار هم پيش نيامد كه من يا بچهها از او دلخور يا ناراحت شويم. او دوست همه
ما بود. حتي سر بچهها داد هم نميزد. همنشيني با او براي همه ما لذت بخش،
شادي آفرين، آموزنده و همراه با آرامش بود. هنگامي كه همه اعضاي خانواده
دور هم جمع ميشديم ايشان راجع به خدا، پيامبر و اهل بيت صحبت ميكرد.
از دروغ، غيبت و ساير صفات زشت و ناپسند به شدت متنفر بود و دوري ميكرد.
هم براي خانواده و هم براي جامعه الگوي كاملي بود. در فراهم آوردن وسائل
آسايش و راحتي من و فرزندان كم نميگذاشت و همواره به فكر آسايش و راحتي ما
بود و ميگفت: "هيچ وقت حاضر نيستم به دليل موقعيت اجتماعيام و حرفهايي
كه ممكن است پشت سرم بزنند، از رفاه و آسايش خانوادهام بزنم. اگر كسي از
من توقع گذشت و ايثار دارد حاضرم از حق خودم بگذرم، نه از حق همسر و
فرزندانم. مراعات خواست خانواده در حد مقدورات خلاف شرع نيست. "
آقاي بهشتي بسيار با سليقه و خوش ذوق بود. او منزلمان را با كمترين هزينه
به سليقه خودش ساخت و با حداقل هزينه زيباترين نماها را طراحي و اجرا كرد.
در رنگ آميزي خانه هم سليقه به خرج داد. ايشان با سليقه و ابتكاري كه
داشت، به جاي استفاده از سنگ به كارگرها گفته بود ديوارها را با سيمان قرمر
و سفيد، به صورت متناوب و به شكل لوزي درست كنند. اين نما با وجودي كه از
سيمان ساده ساخته شده از دور زيباتر از سنگ بود. با وجود اين خيليها
ميگفتند خانه آنها تشريفاتي است!
ايشان بسيار مراعات حال مرا ميكرد كه به زحمت نيفتيم. اوايل انقلاب با
توجه به حجم و فشار كارها معمولا مهمانان سرزدهاي به منزل ما ميآمدند. در
اين موارد خودشان از بيرون غذا ميگرفتند تا براي من مشكل پيش نيايد. با
وجود خستگي و كار زياد وقتي به خانه ميآمد، هميشه شاد و سر حال بود. اول
با من و بعد با بچهها سلام و احوال پرستي ميكرد. آنگاه از من ميپرسيد:
"امروز چه كرديد؟ مشكلي پيش نيامد؟ آيا بچهها در كارهاي خانه كمكتان
ميكنند؟ بچهها كه هستند تا آنجا كه ميتوانيد بدهيد كارها را آنها انجام
دهند. خودتان را به زحمت نيندازيد ". از يك سو مرتبا به بچهها سفارش
ميكردند به مادرتان كمك و بسيار مراعات حالش را كنيد. كارهاي منزل بين همه
بچهها تقسيم شده بود و ايشان در اين زمينه بين دختر و پسر تفاوتي قائل
نميشد. يعني پسرها هم مثل دخترها ظرف ميشستند، جارو و گردگيري ميكردند
اما خريد منزل به عهده ايشان و پسرها بود.
طوري با بچهها رفتار ميكرد كه هم اعتماد به نفس آنها تقويت شود و هم
بتوانند مستقل فكر و عمل كنند و راحت، محكم و مودبانه نظرشان را بيان كنند و
از ابزار عقايدشان نترسند و شجاع باشند. ضمن گفت و گو و برخورد با بچهها
طوري عمل ميكرد كه آنها احساس ميكردند حرف مهمي ميزنند يا كار مهمي
انجام ميدهند. به ياد دارم زماني كه عليرضا هشت ساله بود، ايشان براي
تشويق او به مطالعه، كتابي پر از فكاهيات به او داد و گفت: پس از آنكه كتاب
را خواندي نظرت را بگو. عليرضا پس از خواندن كتاب با شهامت گفت: كتاب را
خواندم، چيزهايي بي تربيتي زياد زيادي در آن نوشته شده است.
وقتي در منزل بود، اكثر بحثها فرهنگي و مفيد بود و همواره بحث كتاب و
مطالعه مطرح بود. ايشان به هيچ عنوان اهل دروغ، غيبت و شوخيهاي بيهوده در
جمع نبود. حتي اگر غيبت راجع به يكي از دشمنان بود حتي به انداز يك كلمه
حاضر به شنيدن آن نبود و اخم ميكرد و ميگفت: "حرف ديگري نيست بزنيم؟ اگر
حرفي نداريد بروي دنبال كاري يا مطالعه كنيد. من حاضر نيستم در حضورم حرف
كسي زده شود. به جاي غيبت از خدا بخواهيد او را به راه راست هدايت كند.
وقتي آقاي محققي، امام جماعت مسجد مركز اسلامي هامبورگ مسجد را رها كرد و
به ايران بازگشت، آن مسجد به ايشان تحويل داده شد. بنيانگذار اين مسجد
مرحوم آيت الله بروجردي بودند. ابتدا نام آن مسجد ايرانيان بود و آقاي
بهشتي نامش را به مركز اسلامي هامبورگ تغيير داد. پس از آن همه مليتها به
آنجا ميآمدند.ر نخستين نماز جماعتي كه به امامت آقاي بهشتي در مسجد مركز اسلامي هامبورگ
برگزار شد، سه هزار نفر حضور داشتند و اين بسيار تعجب آور بود.
قبل از انقلاب فعاليتها و جلسات ايشان معمولا مخفي و پنهان بود، به اين
ترتيب كه جوانان مشتاق و متفكر شبهاي چهارشنبه به بهانه تفسير قرآن به
منزل ما ميآمدند و ضمن اين جلسات براي امام نامه مينوشتند و يا نوارهايي
را ضبط ميكردند و براي ايشان ميفرستادند. معمولا جوانان پرشور، انقلابي،
فهيم و رهروي راه حضرت امام با آقاي بهشتي مشورت و بحث ميكردند كه چه
فعاليتهايي را انجام دهند تا انقلاب بهتر پيش رود و زودتر به ثمر برسد.
اين جلسات گاهي تا دو نيمه شب ادامه داشت
مهمترين خصوصيت آقاي بهشتي اين بود كه اصلا از مرگ نميترسيد و با آغوش
باز آن را ميپذيرفت و همواره به ما ميگفت: "از مرگ نترسيد و مرا هم
نترسانيد من از مرگ نميترسم. اگر شهادت نصيب من شود با افتخار ميپذيرم "
همين سبب ميشد در صحنه مبارزات و تظاهرات جلوتر از سايرين بلند گو را به
دست بگيرد. هر چه به ايشان ميگفتيم: "آقا! تير ميزنند ". ميگفت: "بزنند.
من نميتوانم ببنيم مردم كشته ميشوند و در خانه بنشيم. "
والله اعلم...